الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
385
الغدير ( فارسى )
8 المؤيد فى الدين ( م 470 ) ( 1 ) - كاروان بار سفر بربست و او گفت : اين نه هنگام رفتن است . - كارت از شوخى به جد پيوست ، نه چنينم گمان بىمهرى مىرفت . - گفتم در حالى كه دل در آتش حسرت مىسوخت و سيلاب اشك بر رخسارم روان بود . - پدرم فدايت باد ، فرمان سرنوشت است و اقتضاى آن وعدههاى دروغين . - تا چند گفتم و گفتم : دست از جفا و بىمهرى بردار ، كوه را هم طاقت حرمان نيست . - پندارى رنج حرمان سهل و آسان است ، ندانى كه تا چند بر دل زارم ناگوار است . - تو در جامهء سلامت خوش و خرم مىخرامى و من از سوز عشق درمانده و از پا فتادهام . - گفت : اينك خرده مگير ، چندى تأمل كن كه عذر گذشتهها باز جويم . گفتم : ديگر نه جاى درنگ است . - گفت : من بر سر پيمانم ، هرچه خواهى آرزويت برآرم . گفتم : نپندارم كه راه وفا گيرى . - گفت : آتش درونم را دامن زدى ، آه جگرسوزم گواه اشتياق است . - گفتم : آنچه خوارى و حرمان ديدم ، مرا بس . ديگرم آرزوى خوارى و حرمان نيست . - هوس عشق و شيدايى از سرم رفت و لشكر پيرى بر سرم شبيخون آورد . - اينك ياد رستاخيز به خود مشغولم مىدارد ، ديگرم هوايى در سر نيست .